قبل از آشنایی با مهرومی، روزهای من در کرج با یکنواختی مطلق میگذشت. کارمندی در یک شرکت خصوصی به معنای واقعی کلمه واسم تبدیل به یک زندان روزمره شده بود. از صبح تا شب کارای تکراری مکانیکی انجام میدادم و حس میکردم هیچ ارزش افزودهای خلق نمیکنم. فکر میکردم این روند طبیعی زندگی بزرگسالی منه و باید با آن کنار بیایم. اما وقتی به فصل چهارم دوره رسیدم، نگاهم به مفهوم کار کاملاً تغییر کرد. به من نشان دادن که چطور با تغییر زاویه دید، هر وظیفه روزمره رو میتوان به یک فرصت برای خلق ارزش و حتی هنر تبدیل کرد. مسیر ارائه شده مختص شرایط خودم بود و نه یک نسخه کلی که همه جا کار کنه برای همون نمیشد به دیگران پیشنهاد بدمش.
یاد گرفتم چطور ماده خام تلاش خودمو به یک خروجی باکیفیت تبدیل کنم. الان هم بعضی روزها، مخصوصاً صبحهای دوشنبه، باز هم حس خستگی مکانیکی بهم دست میدهد و انگار به عقب برمیگردم. اما تفاوت اینجاست که دیگر آن حس زندانی بودن همیشگی را ندارم و میدونم چطور با استفاده از آموزشهای بازگشت به آفرینش، مسیر کاریم را دوباره تنظیم کنم و انگیزه خود را برگردونم.